تبليغاتX
جای خالی آفتاب -

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

اندوهگینم

بخاطر امروزی که رفت و تلخی اش ماند

انگار این شب هیچوقت تمام نمی شود

هیچ شوقی برای صبح شدن ندارم

می خواهم پرواز کنم

پرواز که نه

می خواهم بروم

تک و تنها که فقط من باشم و جاده

از در تاریکی نشستن بیزارم

اما می دانم هیچگاه عاشق نور نخواهم شد

این روزها احساس می کنم قفسم تنگ شده

در آتشی می سوزم که شعله هایش یخ زده است

تشنه ام

تشنۀ جرعه ای آزادی

نه آزادی از بند

آزادی از خود

من دچار مرگم

همیشه ثانیه است که مرا در هجوم وقت می کُشد

و همیشه عمل است که مرا به فکر وا می دارد

تا فکر، مرا به عمل

من زادۀ دردم

بی آنکه بخواهم و بدانم غرق در هیچم

چه کسی وقت غرق شدن با فکر نجات یافت؟

من حتی توان دست و پا زدن هم ندارم.

+ نوشته شده در  85/11/27ساعت   توسط بهار  |