دلم هواي سبزه كرده است
توآينه بدست سبزه ای
مرا به آسمان ببر
اگرچه چشمه سار هم درون قلب جنگلی
ترانه ي نياز ساز مي كند
ترا نمي توان شكست
مرا هميشه دردرون خا طرت بكار
درون زندگی
درون مرگ هم ستا ره ها زنده اند
نواي آفتاب درپي غروب راه مي برد
چه سنگ لحظه ای
چه چشم خسته ای
هماره در درون چشم جاده بوده ام
دوباره ام ترا فرشته جلوه مي دهم
چه چشمهاي پر طراوتی
چه غنچه اي درون چهر ه ای
مرا به آسمان ببر
به آفتاب روزوشب
+ نوشته شده در
85/12/02ساعت   توسط بهار
|
به ياد همه روزاي خوب وبدي که با خاطراتم گره خوردن...
به ياد اون همه نگاه
به ياد اون همه صدا...
انگار که از همشون فراريم
چند روز پيش که يه دوستي رو متعلق به اون روزا ديدم...نفهميدم خوشحالم يا ناراحت
نفهميدم دلم براش تنگ شده بود يا...
خيلي وقتا دلم مي خواد بعضياش براي هميشه از آرشيوه ذهنم پاک بشه....غافل از اينکه ،،اگه اتفاق نيفتاده بودن....الان خيلي از داشته هامو نداشتم
مي دونم که دلتنگي ....دستاورد گذر از مرحله ايي به مرحله بعديه
مي دونم که وقتي آرشيوه دلتنگيات داره زياد ميشه و
موتور جستجوي مغزت خيلي چيزارو به سختي پيدا مي کنه
معنيش اينه که داري بزرگ ميشي
معنيش اينه که داري به کوله بار تجربه هات اضافه مي کني
ولي نمي دونم آدمي که حتي از سنگفرشه خيابونا و...بازمانده هاي يه بادکنک قرمز هم خاطره داره...
بايد چيکار کنه
چيکار کنه که بتونه آپلود بشه و دنياي جديدشو با چشم اندازه آينده و با نگاهي به گذشته پيش ببره..
مي دونم که بر خلاف اصرار دوستان ...امکان نداره که از گذشته درسي بگيرم و هميشه همون کاري رو مي کنم که در لحظه حالشو مي برم...
ولی ..خیلی دلم می خواد بدونم اگه آدما هیچ دلتنگی نداشته باشن.. چه اتفاقی میفته ؟؟ عجب رسمیه...وقتی نداریش ..آرزوشو داری.... وقتی به دستش می آری ...به تکرار می رسی...و وقتی از دستش دادی... دلتنگش می شی!!!!
+ نوشته شده در
85/12/02ساعت   توسط بهار
|