تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

سلام

اميدوارم حال شما خوب باشه. بله با شما هستم كه الان دارين

مطالب اين وبلاگ رو نگاه مي كنيد.

مي خوام شما رو ببرم به دنيا خودم.

مي خوام قفل دلم رو باز كنم و داخلشو باهم به نظاره بنشينيم.

فكر مي كنم نه مطمئنم كه يك چيزايي

پيدا مي شه كه براتون جذاب و مفيد باشه.

مي خوام از چيزهايي حرف بزنم كه فقط خدا ميدونه.

هميشه به اون گفتم مخصوصا اينكه

وقتيكه كنار خونش رفتم .اون لحظه

هرگز از يادم نميره.وقتي با لباسه احرام بيرون حرم نشته

بوديم و مدير كاروان مي گفت وقتي وارد

حرم مي شيد تا لحظه ايكه به صحن اصلي

ميرسيد چشاتونو به زمين پايين پاتون بدوزيدوقتيكه رسيديم

داخل صحن من بهتون ميگم بعد مي تونيد سر

تونو بالا بياريدو نگاه كنيد به خانه معبود خودتون ....

آره راه افتاديم به سمت خانه يار . من فقط سنگهاي كفپوش رو

مي ديدم .از چند پله بالا رفتيم

بعد از كنار چند ستون رد سديم و

سپس از چند پله پايين رفته وناگهان مدير كاروان گفت باستيد

و نگاه گنيدآره سرم رو بالا آوردم ديدم

خانه معبودم رو .چنا عظمتي در آن لحظه روبرو

وجود من شكل گرفته بود كه نا خداگاه سر تعظيم پيش خالقم

بر زمين نهادم و گريستم و...........

الانهم كه مي نويسم اشك در چشمانم حلقه زده و

به ياد اون لحظه با شكوه ميا فتم .

+ نوشته شده در  85/11/28ساعت   توسط بهار  | 

اندوهگینم

بخاطر امروزی که رفت و تلخی اش ماند

انگار این شب هیچوقت تمام نمی شود

هیچ شوقی برای صبح شدن ندارم

می خواهم پرواز کنم

پرواز که نه

می خواهم بروم

تک و تنها که فقط من باشم و جاده

از در تاریکی نشستن بیزارم

اما می دانم هیچگاه عاشق نور نخواهم شد

این روزها احساس می کنم قفسم تنگ شده

در آتشی می سوزم که شعله هایش یخ زده است

تشنه ام

تشنۀ جرعه ای آزادی

نه آزادی از بند

آزادی از خود

من دچار مرگم

همیشه ثانیه است که مرا در هجوم وقت می کُشد

و همیشه عمل است که مرا به فکر وا می دارد

تا فکر، مرا به عمل

من زادۀ دردم

بی آنکه بخواهم و بدانم غرق در هیچم

چه کسی وقت غرق شدن با فکر نجات یافت؟

من حتی توان دست و پا زدن هم ندارم.

+ نوشته شده در  85/11/27ساعت   توسط بهار  | 

Happy   Valentines     Day

+ نوشته شده در  85/11/25ساعت   توسط بهار  | 

برتر از پرواز

دريچه باز قفس، بر تازگي باغ ها سر انگيز است.

اما، از جنبش رسته است.

وسوسه چمن ها بيهوده است.

ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.

در چشم پرنده قطره بينايي است:

ساقه به بالا مي رود. ميوه فرو مي افتد. دگرگوني غمناك است.

نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن، آلودگي.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند.

سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.

سرشاري اش قفس را مي لرزاند.

نسيم، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.

 

از مجموعه اوار افتاب............................................................ سهراب

+ نوشته شده در  85/11/25ساعت   توسط بهار  | 

ازادی

آزادی

مرا در خلوت تنهاييم رها كنيد


مرا در كلبه بي سقف عاشقيم رها كنيد

شيريني عشق تلخ تر از هر زهر است


مرا در خاطرات تلخ حقيقت رها كنيد

عاشق شدن در اين روزگار بيوفا حماقت است

مرا از اين روزگار بيوفا جدا كنيد

 

ستاره اميدم ديگر چشمك نميزند  بي نور است


مرا با سختي ويرانگر انتظار آشنا كنيد

من گرفتار سكوتم گرفتار غرور


مرا از ميان اين سكوت بيجان صدا كنيد

زندگي چون قفس است  قفسي با ميله هاي سرد


كبوتر دلم را از اين قفس چوبي محكم رها كنيد

ماهي بيچاره در سر فكر دريا دارد


او را از اين تنگ كوچك 20 سانتي رها كنيد

در اين زمانه دگر عشق دروغي بزرگ بيش نيست

از ما گذشته است فكري به حال نسلهاي بعد ما كنيد

شايد شما نتوانيد دل شكسته مرا بجا كنيد

اما ميتونيد برام دعا كنيدو اي خدا خدا كنيد

+ نوشته شده در  85/11/19ساعت   توسط بهار  | 

اتاق تنهایی

اتاق تنهايي

شب بود و سکوت آتاقم آنقدر به من نیش می زد که زهر نیش آن به جنون رسیده بودم
من در اتاق تنهاییم
زنده بگور را زمزمه می کردم
و با یاد تجربه مسخ روزمرگی را دوره می کردم
اتاق تنهایی
دردهای کهنه را به یادم می انداخت
اتاق تنهایی
هر شب برایم بوی کافور را در خود تجزیه می کرد
بوی نعش مدفون شده ای که در میان شب لجن گرفته آرام گرفته بود.
بوی کافور آنقدر به مشامم نزدیک بود
که من هر شب گور کنی که گورم را می کند در خواب می دیدم .
اتاق تنهایی
فارغ از هر گونه ارتباط با دنیای آدمکان بود
آنجا که از تبدیل واژه صداقت به کثافت دلالی می کردند
آنجا که کلمات به آسانی متهم می کردند
آنجا که رجاله ها حکومت می کردند
من در اتاق تنهاییم
به این باور رسیده بودم
( اینجا برای زنده شدن باید مرد.)
در اتاق تنهایی
به دنبال تابوت گمشده ام می گشتم
تا شاید در زیر انبوه ترانه های اندوه گمشده ام را باز یابم.
من در اتاق تنهاییم
تنها نشسته بودم
و اصلا یادم نبود که زندگی در کنار من است
زندگی با آن نگاه کینه آمیزش برایم می خواند :

فردایی دوباره ...
فردا...فردا...
شب بود
و سکوت اتاقم آنقدر به من نیش می زد
که اززهر نیش آن به جنون رسیده بودم.

+ نوشته شده در  85/11/16ساعت   توسط بهار  | 

خودکشی

آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت
آن هنگام که جغد پیر ترانه های خکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند
زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی دیوانگی نیست
خودکشی حقارت نیست
خودکشی حماقت نیست
زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !
وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم
زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم
لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی ضعف نیست
خودکشی درماندگی نیست
خودکشی جهالت نیست
شعار ندهید که زندگی زیباست
عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید
در می یابید مرگ را
خودکشی یعنی شهامت
خودکشی یعنی جسارت
خودکشی یعنی رهایی
خودکشی ... آه ... خودکشی

+ نوشته شده در  85/11/14ساعت   توسط بهار  | 

خدايا                   

امروز حس عجيبي دارم

         خيلي دوست دارم حرف دلمو رو كاغذ سفيد بيارم

ولي نميتونم توانش روندارم

 حتي قلم هم از دست من خسته است

نمي گذاره طرح دلتنگي هامو بكشم .

نميدونم چه حسيه كه از ته وجودم داره داد ميزنه 

كه روزگار از دستت خسته است .

+ نوشته شده در  85/11/13ساعت   توسط بهار  | 

دیگر بس است پونه از سفر بیا
بغض تمام پنجره ها در غمت شکست
چشمم به حرمت غم تو تا سحر گریست
 در ساحل عبور تا صبحدم نشست
در کوچه های حادثه تنها شدن بس ست
دیگر برای عاطفه هم طاقتی نماند
رفتی و آن قناری زیبا و مهربان
یک نغمه هم برای دل عاشقان نخواند
 با دیدن طلوع دو روح همیشه سبز
 قلبم برای تازه شدن تنگ می شود
تو رفته ای و نقره مهتاب آرزو
از غصه غروب تو کمرنگ می شود
یک شب به احترام دل عاشقم بیا
مرد از غمت ستاره دل آسمان من
هر شب کنار پنجره تنها نشسته ام
شاید بگیری از دل رویا نشان من
از آن زمان که رفته ای از کوچه باغ عشق
در چشم یاس عاطفه باران گرفته است
جرم تو بی گناهی و اندوه تو بزرگ
صبر و قرار از دل یاران گرفته است
رفتی و دل به یاد نگاه بهاریت
در آرزوی یک تپش عاشقانه است
امواج سرخ دیده دریایی دلم
غرق نیاز و حسرت و اشک بهانه است
 روحم فدای خستگی چشم عاشقت
جرم تو مهربان شدن و بی ریایی شدن
تنها گناه آن دل دریایی تو بود
 یک روز محض خاطر گل ها فدا شدن
اما بدان فرشته من در جهان عشق
دست غریب لاله فشردن گناه نیست
اینجا هنوز مثل نگاهتو هیچ کس
تسکین درد یاسمن بی پناه نیست
حس لطیف و آبی باران انتظار
تنها بلوری از دل بی انتهای تست
سوگند آسمانی دل های مهربان
هر شب به احترام شکفتن برای تست
دیگر بس است پونه من از سفر بیا
پیوند عشق با این دل شیدا همیشگی ست
دیدار با طراوت چشمانت ای بهار

+ نوشته شده در  85/11/12ساعت   توسط بهار  | 

آبرو

دست من افتاد اما آبروي من را خريد 

مادرم ام اللبنين شد نزد زهرا رو سفيد

گرچه با صورت به مهر كربلا كردم سجود 

آبرويم را همين يك سجده در عالم خريد

 سجده اي كردم به روي مهر لبهاي حسين 

 كه صداي ذكر آن را زينب از خيمه شنيد

 بي وضو و بي تيمم بود گرچه سجده ام     

 فاطمه جاي تيمم دست بر رويم كشيد

 تا صدا كردم اخا ادرك اخا ديدم حسين               

 دستهايش در كمر بود و به مقتل مي دويد

 تا سرم را روي زانو زهرا گرفت 

اشك پاك ديده اش بر چشم خونبارم چكيد

 تا نگاهم خورد بر رخسار سيلي خورده اش        

 چادر خود را به روي صورت نيلي كشيد

يا ابو الفظل (ع)

+ نوشته شده در  85/11/08ساعت   توسط بهار  | 

سکوت

 

 

 

 

 

سکــــــوت ....
گريه ها امانم را بريده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدر گرفته است، که می خواهم به اندازه
هزار قرن گريه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جايی از قلبم سوراخ شده است. خسته از تو
نيستم . خسته از هيچ کسی نيستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نيستم. خسته از اين همه دوری هستم.
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدر زياد شده است، که گويی کسی، کسی را درک نمي کند. کسی صدای
" دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود. همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی، ظريف و ضعيف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخريداری دارد. معامله ،به زيور و زينت و ظاهر است. صداقت را جوابی جز ناسزاگويی های بی رحمانه هيچ نيست. جاي دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پريشان و خط خطی می کند.
يا بايد مثل همه باشی ، يا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. يا ديوانه ات می پندارند، يا عقب  افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل ديگران باشم.
تنهايی آدمها با تعدادی از اشيا از جنس من يا تو پر نمی شود. جای خالی تنهايی آدمها را کسانی پر
می کنند که بفهمندشان.
از عشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهميدن است. به عشق کسی نياز ندارم. به
دوستی کسی نياز ندارم. نيازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هايم. مرا با همه دارم
ها و ندارم هايم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گريه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذريم. حرف بسيار دارم. سکوت، مرا بيشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اينها که می نگارم ، شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم،که کسی يا از من خوشش بيايد، يا تعريف و تمجيد مرا بکند. من به تحسين کسی نياز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقير نکند.
بغضی سنگين سينه ام را می فشارد. نای گفتن را از من می گيرد.
می خواهم مثل همان ديروزها باشم. ساکت و سربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی
را بخواهد. يا روی کسی بلند شود. کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقير نمی کنم. حتی اگر
مطابق ميل و سليقه و نظر و عقيده ام نيز نباشد.
آنچه نمی پذيرم، زور است. حرف بی منطق است. آزادی تابلويی زيبا نيست که از ديدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، مي نوشمش. آزادی را نه برای خود . نه برای آويزان کردن تابلويش به ديوار زندگی . که براي زيستن مردانه می خواهم.
هواي درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت.
سکوت.......
گاهي وقتها سکوت همه چيز است. گفته ها سياهی دفترند . بايد از بيرون دادن آنها پرهيز کرد.
سکوت، سپيدی درون و حاشيه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپيدهای دفتر دوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سياهی هايش
را برايت ورق بزند.
هرچيزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه
سکوت. بايد جايش را فهميد. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی
است. هم براي روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زيردست و پای اين و آن لگد مال سوء تفاهم
ها نشوی.
جايش را نمي دانم که درست انتخاب کرده ام يا نه. اما همينجا سکوت مي کنم. ازهمين نقطه، در

پايان همين سطر.
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت   توسط بهار  | 


 

محرم ؛ موسم جلابخشيدن به دل هايي است که زنگارهاي مادي آنها را کدر و منافذ تنفسشان را مسدود کرده است ، فصلي است که در آن باران اشک به فرياد زمين تفتيده دل ها مي رسد و بذر دينداري  با هر جلوه کاروان عشق پاشيده مي شود؛ خداي من ! چه معجزه اي در اين فصل رخ مي دهد ، بيابان بي آب و علف روح آدميان به دشت سبز و باغستان نوراني عبوديت تبديل مي شود.  

کربلا ؛ اين خارستان خشک و بي آب ، درياي انسانيت و کمال است ، اقيانوس بي کرانه اي است که در آن گوهر همه عظمت ها و خوبي ها  به رنگ مظلوميت ، يافتني است ؛ اما غواص قهار مي طلبد. 
                   وهر کدام به فراخور حالمان از کربلا و محرم و عاشورا ، برداشتي داريم و بر اساس آن قضاوتي
 

در زيارت اربعين پيرامون فلسفه آن آمده است:

 و بذل مهجته فيک ليستنقذ عبادک عن الجهاله و حيره الظلاله
 

   حسين عليه السلام خون قلبش را به آستان الهي هديه داد تا بندگان را از  «ظلمت جهل و ناداني»  و « حيرت گمراهي»  رهايي بخشد 

   ....

کربلا کارواني از آگاهي و معرفت است و دريايي از عبرت و روشنگري و بصيرت  و جان آدمي در نسيم زندگي بخش اين کاروان، حقيقت حيات را مي يابد 
 

هرگز مباد از کنار آن بگذريم و جانمان را مهمان طراوت و روشنايي  و شور و شعورش نسازيم. و مباد که از کنار اين همه عظمت به بازي و غفلت بگذريم ؛که دل هاي بي بهره از معرفت حسيني ، قساوت و سياهي را تمکين خواهند کرد.

دل هايتان بي تاب سالار شهيدان ، و چشمانتان بر مظلومانه ترين شهادت تاريخ همواره درخشان و باراني باد.

+ نوشته شده در  85/11/05ساعت   توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  85/11/02ساعت   توسط بهار  |