تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

مرثیه خون

سایه ی یه ابر تیره روسرم

مثه بغض کهنه همراه منه

تشنه از دشت رسیده رد میشم

اما این ابر سیاه نمی شکنه

سر  رآم یه مرگ نیمه عریونه

چن تا کرکس روسرش   انگاری مرثیه خونه

چشاش و دوخته به قعر آسمون

انگاری منتظره صدای گنگ بارونه

یکی نیست نذاره این راه وبرم

تن بدم به جاده های نا بلد

یکی نیس تنها ییامو پر کنه

تا بیاد و بگذره پاییز بد

رفته خورشید پس ابرای سیاه

طفلی از خجالتش در نمی یاد

نمی خواد شاهد مرگه من باشه

ولی هیچ کاری ازش بر نمی یاد

داره از تنهایی گر یم می گیره

نمی خوام به آسمون نیگا کنم

دوس دارم با چشم بسته رد بشم

نمی خوام کرکسارو صدا کنم

+ نوشته شده در  85/08/05ساعت   توسط بهار  |