تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

اهنگ قدیمی

زندگی یک ترانه قدیمی است؛ ترانه ای که هر روز با امید بسیار آن را می سراییم و برای درختانی که میزبان پرنده ها هستند، می خوانیم. این ترانه پر شور را دریا جور دیگری می سراید و گل جور دیگر.

من ترانه زندگی را از دهان کوه و باد و باران بارها شنیده ام. من در خلوت یک غروب رد پای زندگی را در صدای یک گل مریم دیده ام.

زندگی یک ترانه دلنشین و صمیمی است. وقتی می خندی، من طنین این ترانه زیبا را می شنوم. وقتی گریه می کنی، من برق زندگی را در اشکهایت می بینم.

من هر رئز با زندگی در خیابانهای شلوغ شهر احوالپرسی می کنم. گاهی زندگی روی تاقچه اتاقم می نشیند، گاهی بر سجاده ام گلاب می پاشد و گاهی دیگر از پشت پنجره قلبم به من نگاه می کند.

دیروز کسی از من پرسید: زندگی چیست؟ یک کوهستان پر ابهت؟ یک رود پیچاپیچ؟ یا باغی پر از شعله های سوسن و اقاقی؟ گفتم پدرم می گفت: زندگی دری است که به سمت دوست گشوده می شود.

من می گویم زندگی یعنی تو. وقتی تو حرف می زنی، ترانه زندگی به گوش همه گیاهان و آبها می رسد. وقتی تو نگاه می کنی، سنگهای سیاه و فرسوده  هم نورانی می شوند و لب به آواز باز میکنند.

زندگی کوچه ای است که اولین بار تو را در ان دیدم. زندگی سلامی است که اولین بار به سوی تو فرستادم. زندگی یعنی زیستن در حیاطی که تو هر صبح بر لب حوض آن می نشینی و برای ماهی های قرمز، قصه دریا را می گویی. زندگی درختی تناور است که نام تو را دو لک لک عاشق روی آن نوشته اند.

زندگی یک ترانه قدیمی است که ما هر روز آن را در دفترچه یادداشتمان کنار کلمه " عشق" می نویسیم.

 

+ نوشته شده در  85/07/30ساعت   توسط بهار  | 

 

 در سکوت  سرد و سنگين زمان
بي هدف بي يارو تنها مي روم
مي روم شايد در اين دشت بزرگ
در سراشيبي که نامش زندگيست
بازيابم آنچه را گم کرده ام

+ نوشته شده در  85/07/26ساعت   توسط بهار  | 

شهادت حضرت علی

+ نوشته شده در  85/07/21ساعت   توسط بهار  | 

شهادت حضرت علی


به خدای کعبه رستگار شدم

+ نوشته شده در  85/07/20ساعت   توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  85/07/18ساعت   توسط بهار  | 


 

 


 

ديرگاهيست در درونم غوغايي برپاست


 

 آن روز که صدايت در وجودم طنين انداز شد،


 

 شتاب تپيدن قلبم رو به فزوني نهاد...!  


 

   ثانيه ها نام تو را فرياد مي زنند


 

و من در اوج عشق


 

 خود را در پستوي زمان تنها حس مي کنم

چشم هايم ديگر از آن من نيستند


 

 هيچ نمي خواهند... جز تو!  


 

 هيچ نمي بينند... جز تو!

دست هايم... به اميد نوازش پلک هايت با من همراهند...!

و پاهايم... نمي دانم مرا به کجا مي برند.


 

 شب هنگام در جستجوي تو،


 

 مرا به دل سياهي مي کشانند...!

بند بند وجودم به انتظارت نشسته است...

کاش بيايي و مرا از اين التهاب رهايي بخشي.....!


 

+ نوشته شده در  85/07/14ساعت   توسط بهار  | 

غم دل با که بگویم؟

مي خواهم برايت بنويسم.اما مانده ام كه از چه چيز بنويسم؟ از خودم كه چون تك درختي در كوير خشك مجبور به زيستن هستم.از تو بنويسم كه قلبت از سنگ بود يا از خودم كه شيشه اي بي محافظ بئدم؟

امشب از چه بنويسم؟ از دستهايت كه فقط سنگيني سيلي هايت را به يادم مي اورد.يا از دستهايم كه هر شب به سوي اسمان بلند مي كردم و از خدا كمك مي خواستم.

امشب از چه بنويسم؟از دلي كه شكستي يا از نگاه غريبه ات كه با نگاهم اشنا شد؟ ابتدا رام شد اشنا شد وسپس رشته ي مهر گسست و رفت و نا پيدا شد.

از چه بنويسم؟از قلبي كه مرا نخواست يا از قلبي كه تو را نخواست؟ شايد هم اگر در دادگاه عشق محاكمه بشوبم دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوري قلب من كه تو را بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند.شايد از اينكه زود دلبسته شدم و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم به نوعي گناهكار شناخته شوم.نه!نه!شايد هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند كه هيچ وقت مرا نديد.يا نديده گرفت.

خودم را دور كردم تا شايد دوري موجب دوستي بيشترمان بشود و تو معناي دوست داشتن را درك كني...اما هبهات...

اي كاش هيچ گاه نگاهمان با هم اشنا نشده بود...و دل به تو دل شكن نمي بستم.اي كاش هيچ وقت خاطرات گذشته در مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل تنهايي نشوم.اي كاش از همان ابتدا بي وفايي و ريا كاري تو را باور داشتم و اي كاش هيچ وقت قدم در زندگي من نمي گذاشتي و من هيچ وقت صداي قدمهايت را در كوچه بن بست زندگي ام نشنيده بودم.

اما امشب مي نويسم تا تو بداني كه ديگر با ياد اوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشك نمي شودچون سنگ دلي قلبت را باور كردم و مي دانم كه ديگرپوچ و نا بود شده اي كه حتي فرزندت نمي خواهد از تو يادي بكندُ.

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت   توسط بهار  |