تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

خدا

" خدا "

خدا یا میتوان با یک زیر انداز ساده زیر سقف آسمان خوابید و دغدغه نداشت .

میتوان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد...

میتوان لبخندها را غنیمت شمرد ...و فقط در خلوت اشک ریخت !!!

میتوان بی هیچ غصه ای نفس کشید و دلشوره ای نداشت ،و از اندوه و رنج آه نکشید ...

خدایا سوزش سرما بی معنی میشود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی .

میتوان یاسی چید و میتوان آن را به دیگران هدیه داد...ودلها را از کینه غریبه ساخت !

و بذر مهربانی پاشید ...

میتوان ...! اگر تو بخواهی ...اگر تو کمک کنی ...!

"خدایا " ناله هایم را بشنو ! و به خاطر بسپار ...بشنو و به من بگو که پنجره های

زندگی از کدامین سو به روی من گشوده شد ، که من در طول عمر

کوتاهم هرگز طلوع و غروب خورشید را ندیده ام...

" خدایا "

بسته دلی برایت میفرستم وقتی آن را باز میکنی مواظب باش !

چون قلب من شکستنی است ...

 

+ نوشته شده در  85/06/19ساعت   توسط بهار  | 

عقل نمیتواند دل را درک کند ولی دل میتواند زبان عقل را بفهمد چون دل از عقل عمیق تر است.

 

انسان اهل دل میتواند انسان اهل منطق را درک کند، میتواند برای او احساس همدردی داشته باشد، اما عکس آن امکان پذیر نیست.

 

انسانی که در دره نشسته است نمی تواند شرایط انسانی را که بر تپه نشسته است درک کند.

 

اما انسانی که بر تپه نشسته میتواند حال و روز انسانی را که در دره زندگی میکند دریابد.

 

به همین دلیل است که مردم اهل دل خیلی دلسوزند چون می فهمند. پس همیشه با چشم دل زندگی را دریابیم .

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت   توسط بهار  | 

          

 

 

در سکوت غربت شبهاي عشق

مي نشينم من بر دنياي عشق

مي کنم هر لحظه رويت را نگاه

تا که از خاطر نري با يک نگاه

اي امير روزهاي شيرين من

اي طلوع صبح فرداهاي من

باز با من بيا در شهر عشق

تا که با تو سر کنم روياي عشق

 

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت   توسط بهار  | 

مناجات شعبانیه

خدايارجب را طي كرديم نه به طريقي كه توگفتي به شعبانت مي آييم نه به آييني كه تو خواستي وبرسفره ات مي نشينيم نه آنكه لايق آن هستيم.


خدايا دل سنگمان طاقتمان طاق كرده وپشتمان خم وقلب سياه وچركين مان رويمان سياه وعمرمان تباه.


بارخدايارجب رودخانه شناوري بود كه زنگار جان و دل مي زدودوما ترسويي بوديم شناوري نياموخته وشهامت غرق شدن نداشتيم.


خدايا دركنار رودخروشان رجب قدم زديم وافسوس خورديم وآلوده دامن وبابارگناه به درياي شعبان تو آمديم.


خدايا مپسندكه درياي شعبانت را هم چنان بركناره ساحل نظاره گر باشيم،فن شناوري ندانيم وشجاعت به آب زدن نداريم ترس از آب وفرار ازعذاب.


خدايا درياي شعبانت متلاطم است وخروشان ترازرودخانه رجب،خدايادر يك سوكران تاكران درياست وآب وموج ودرسوي ديگرصحرا وبرهوت وشنهاي روان.


خداياهنوز صداي رود خروشان رجب را مي شنوم وزمزمه ونجواي شبهاي كناررودرا به ياد مي آورم خدايا چرا دل سنگم آب نشد،چرا چشم خشكم به آبي ننشست،چرا شرم گناهم پيشاني سياهم رانشست،چرا همه وجودم دربرابروجودش آب نشدچرا ترنم رودمرا به سوي خود نكشيد،


چرا جويباري از اشك وشرم نشدم وبه رودجاري و ساري رجب نپيوستم،


چرا قلوه سنگي ماندم بر ساحل چرا قطره آبي نشدم بررودخانه رجب ،


چرادل سنگ ماندم برساحل وتيپاخورده هر عابر،


چرانشدم سنگ  وسنگ ريزه اي بركف رود خانه رجب كه حركت قطره ها وسايش آب مرا آب كند ياكه به اعماق درياي شعبان سوق دهد.


خداياصداي امواج دريا در ساحل ومن مستاصل بر ريگها وآرزوي ريگ شدن وبه دريا خزيدن.


خداياتو خواستي سفينه النجاة،خدايا تودادي به درياي شعبانت مدبلند،خدايا تو خواستي برصفحه روز گار حرف قشنگ، خدايا تو خواستي بردامن فاطمه (س)حسين،نشاندي بر شانه رسول حسين گذاردي درآغوش علي حسين، توخواستي دركنار حسن (ع)حسين(ع).


خدايا تو بنشان به هر دل كه خواهي عشق حسين(ع).



 

¤

 

 

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت   توسط بهار  | 


 

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

 

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت   توسط بهار  |