تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

 

. آآآه ... چه دردی می کشم امشب . چقدر سخت است تحمل بعضی حرفا از بعضی نفرات . چقدر سخت ... .

وای من چقدر امشب تنها و غمگینم . کاش درد اب و نان درد ادمیت نبود .  گاهی چقدر زندگی احمقانه و تلخ می شود 

امشب حوصله ی بودن ندارم . نفس کشیدن تنگ و سنگین است .

 بعضی وقتها فکر می کنم چقدر خوب است نبودن . اینکه ادم هیچ جا نباشد . هیچ اثری هیچ جا نگذاشته باشد .

 گاهی بهترین گزینه انتخاب عدم می شود . وااای ...  چقدر خوب است وقتی که نیستم !

 

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت   توسط بهار  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  85/03/04ساعت   توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت   توسط بهار  | 

خدایا

خدایا
من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که
 
همه موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه
 
حیات است می بینم تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می
 
جویم.و یا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران
 
زده می چکد، می جویم. من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب
 
را به زیبایی می کشانند می جویم. خدایا من تورا در سینه ای که به ظلم و ستم
 
دریده می شود و به خون می تپد، ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با
 
شور می آغازد، می جویم. من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین، در
 
لطیف ترین غنچه های بهاری می جویم.
 
خدایا من تو را در همه اینها می جویم و در همه اینها می یابم. تو در تمام ذرات
 
وجودم جریان داری و با منی، هر لحظه و هر کجا، دستم گیر.
+ نوشته شده در  85/03/01ساعت   توسط بهار  |