در جلوی آینه ی دنیا ایستاده ام و به خوشبختی فردا می نگرم و نگون بختی دیروز را باخطوط عشق از وجودم محو می کنم . در آینه شهسوار عشق را می بینم که بوسه ای از شقایق برایم در جعبه ای از دیوار عشق هدیه آورده است . زندگیم را می بینم که بر ابری از زیبایی ها نشسته و باران دوستی را بر تن پاییزی ام می چکاند . خدای خدایان را می بینم که برای شادی ما می خندد و نفس عشق را به ما هدیه می دهد. در آینه بهار دوست داشتنت را می بینم که پای کوبان ، بر سرمای دشت دنیای من می رقصد و آواز عاشق شدن را سر می دهد. پاییز را می بینم که بر کسانی که وجودشان را تهی از مهر کرده اند ، تازیانه ی عشق می زند تا درد و لذت محبت را به آنها یاد دهد. من در آینه جسمی را می بینم که سرشار از خدای احساس است و بر تقدیر سیاه زندگیش شور عشقت را مانند آوازی می خواند. من جسمی را دیدم که روحش سرشار از من و تو بود

