
به نام خدايی که بذر عشق کاشته و مرا اينگونه سرگردان کرده
سالهاست كه در اين زمانه به اميد ديدنت در کوچه های تنهايي پرسه می زنم , تا که شايد بيايي و قلبم را پر از مهر و محبت كني .
ای که در شبهای سرد نااميدي روزنه ی اميدي بر غمهايم بودی , ای که در سکوت و تنهايي , تنها فرياد رسم بودی , بدان که عشقت در دلم لانه کرده است , عشقی که با تمام فراز و نشيبها با تمام سردی و گرمی ها مهمان قلبم شد و به قلبم روشنايي بخشيد , بدان که عشق تو در دلم جوانه کرده و با گذر ثانيه ها ريشه ي مهرباني اش بيشتر در قلبم و در سرتاسر وجودم ريشه مي زند .
ای خورشيد سوزان , بر سرزمين يخ زده ی وجودم بتاب تا دوباره جان بگيرم , بتاب تا سر به نوازش گرم احساس تو گذارم , مونس من , آيا مي دانی تنها چراغ کوچه های خلوت نااميدی ام تويي , بدان که اين چراغ تا ابد در اين کوچه و درون خانه ی دل من روشن و فروزان است و خاموشی آن برابر با مرگ زندگی من است , ای که عشقت همانند جاده ای بی انتهاست روزی به تو خواهم پيوست و با تمام احساس تو را در آغوش می گيرم و فرياد دوستت دارم را بر لبانم جاری می کنم تا همه ی مردم بدانند که من يك عاشق هستم و با عشق و محبت زنده ام , پس با تمام وجود تو را به کلبه ی تنهايي خود دعوت می کنم و نام تو را به عنوان تنها شاهزاده ی قلبم بر سر ديواره اش حک می کنم و با تمام وجود فرياد می زنم و تو را می خوانم



