تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

به نام خدايی که  بذر عشق کاشته و مرا اينگونه سرگردان کرده

 

سالهاست كه در اين زمانه به اميد ديدنت در کوچه های تنهايي پرسه می زنم , تا که شايد بيايي و قلبم را پر از مهر و محبت كني .

 

ای که در شبهای سرد نااميدي روزنه ی اميدي بر غمهايم بودی , ای که در سکوت و تنهايي , تنها فرياد رسم بودی , بدان که عشقت در دلم لانه کرده است , عشقی که با تمام فراز و نشيبها با تمام سردی و گرمی ها مهمان قلبم شد و به قلبم روشنايي بخشيد , بدان که عشق تو در دلم جوانه کرده و با گذر ثانيه ها ريشه ي مهرباني اش بيشتر در قلبم و در سرتاسر وجودم ريشه مي زند .

ای خورشيد سوزان , بر سرزمين يخ زده ی وجودم بتاب تا دوباره جان بگيرم , بتاب تا سر به نوازش گرم احساس تو گذارم , مونس من , آيا مي دانی تنها چراغ کوچه های خلوت نااميدی ام تويي , بدان که اين چراغ تا ابد در اين کوچه و درون خانه ی دل من روشن و فروزان است و خاموشی آن برابر با مرگ زندگی من است , ای که عشقت همانند جاده ای بی انتهاست روزی به تو خواهم پيوست و با تمام احساس تو را در آغوش می گيرم و فرياد دوستت دارم را بر لبانم جاری می کنم تا همه ی مردم بدانند که من يك عاشق هستم و با عشق و محبت زنده ام , پس با تمام وجود تو را به کلبه ی تنهايي خود دعوت می کنم و نام تو را به عنوان تنها شاهزاده ی قلبم بر سر ديواره اش حک می کنم و با تمام وجود فرياد می زنم و تو را می خوانم

 

+ نوشته شده در  84/11/27ساعت   توسط بهار  | 

 

 

+ نوشته شده در  84/11/14ساعت   توسط بهار  | 

انتظار

 

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم و چتر شکسته بغضم را بگشايم

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم ميخواهم

در کنار دريای دلواپسی انتظلر در انتهای جاده غربت بنشينم و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم و آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح هَجی ميکنم واژه انتظار را....! تا تو برگردی........

+ نوشته شده در  84/11/11ساعت   توسط بهار  | 

اندوه

 

 

 

در کوچه باغ پر طراوت اندوههایم که از صدای شکیب خنده های تو آکنده است

تو زیباترین پرنده عشقی هستی که بر برفهای خوشبختی من تکیه زدی،بگذار بر صفحه تاریک و بی رنگ زندگی ام تنها عطر و بوی تو پاشیده شود که آن گاه در زیر باران پر طراوت دوستی بر سجده گاه پیشانی ات بوسه زنم،چرا که من از تمامی چشمها تنها چشمان تو را برگزیده ام

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/11/02ساعت   توسط بهار  |