
به نام خدای عشق
مناجات با تو در یک شب بارانی یکی از شبهای زمستان گوشه ای دنج را برای خودم پیدا کرده ام و می خواهم با تو خلوت کنم . یک خلوت پر از شبنم زلال باران. وقتی سرم را کمی به سمت اسمان می گیرم نم نم باران به صورتم میخورد. چه قدر نشستن و راه رفتن در زیر باران همراه با چتر همدلی و بخشش تو خدا را دوست دارم.
خدایا:
انقدر در زیر پایم از نامردی روزگار دیده ام که دیگر نمی خواهم غیر از تو سراغ کس دیگری را بگیرم.
خدایا:
من اگر بد کنم تو بنده های خوب زیاد داری ولی اگر تو با من مدارا نکنی من که خدایی جز تو ندارم!
خدایا:
رسم تو عاشق کشی است. تو اول طاقت و تحمل را میدهی بعد ابتلا و مصیبت و درد را نازل می سازی. پسدل دریایی میخواهم تا همه دردی را بپذیرد.
خدایا:
مگر نه اینکه زیر باران دعا مستجاب است.کاری کن که هر کاری که می کنم رضایت تو در ان احساس کنم.
خدایا:
خسته ام:دلگشا تر از تو کیست؟
درمانده ام:کریمتر از تو کجاست؟
گمشده دارم:مهربان تر از تو چیست؟
خدایا:
فردا برای تنبیه دیر است امروز برایم کاری کن و اگر بناست در زیر این باران گناهی از صفحه دلم شستشو شود.این رحمت را برایم نازل کن.
خدایا:
از یادم مبر که اصل زندگی ان سوی دیوار است. برای این تصفه روز عمر فردایم را تباه نکنم به من انسان وار زندگی کردن را بیاموز.
خدایا:
اگر بناست ان دیدنی ترین نا دیدهات را فقط چشمهای خوب و پاک ببیند ما الوده ها سر برشانه های چه کسی بگذاریم.
خدایا:
تنهایم-غریبم-تو برای دردم مرهم بگذار.
خدایا:
هر چه فکر میکنم حکمت کار تو را درک نمی کنم و فقط سر تسلیم برابر این دل فرو می اورم مگر نه اینکه دل حرم توست. خدا کند من حرمت این حرم را بتوانم حفظ کنم.
خدایا:
در اخر این مناجاتم با تو که دارد قلمم وورقم زیر قطره های باران پاک و زلال می شود ازت یه چیزی رومی خوام که اگر من پیشت نیامدم باز هم تو مرا بپذیر.
الهی:
به صد بهانه خواستم نتوانستن به یک نگاه بخواه تا بتوانم
+ نوشته شده در
84/10/17ساعت   توسط بهار
|
شب غم انگیزیست و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم دریایی هستم از درد. اما خاموش و محدود.
گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین ارزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگ دلترین دائه روزگار بسپارد از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیدهام. تنها ودر انبوه درد.
مرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی
خویش می امیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند.
قلم بدست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟ به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم الود خود را محو سازم.
پس ای خدا....
ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی.
تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد.
+ نوشته شده در
84/10/04ساعت   توسط بهار
|