تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم به غروری که فاصله را رقم می زند می اندیشم.....

به گمان تا بی نهايت خسته خواهم ماند و تنها

بی ترانه بی اميد و بی سرور

سرد و تاريک در فراسوهای دل

تا نهايت خسته خواهم ماند و خواهم خواند

راستـــــــــــــــــــی......

به ياد می آوري؟

روزی كه ماهی ها مردند،

و قناری برای هميشه خاموش ماند،

روزی كه شب را اسير خود كرد

و ستارگان مهتاب را تشييع كردند.

آن روز را به خاطر بسپار،

برايش مراسمی بگير

شمعی روشن كن

عكس ياسهای پژمرده را روبان سياه ببند.

و مرا هم صدا كن.....

طلوع تلخی ها را آواز سازيم

و بخوانيم

صدايم كن تا

غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم.

اگر صدايم كردی و نيامدم

بدان كه پی عكسی از خودم می گردم و

تكه روباني.....

 

 

 

+ نوشته شده در  84/09/30ساعت   توسط بهار  | 

عشق

 

 

  • وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

 

 

+ نوشته شده در  84/09/27ساعت   توسط بهار  | 

دردنامه

 

دلافکری به حال غصه ها کن                       بیا غمهای کوچک را رها کن

بگرد از بین غم ها ای دل ای دل                   غم خوبی برایم دست وپا کن

شاید هر کسی که این دردنامه را میخواند از تلخی زبانم گرفتگی دلم و شکستگی قلمم ازاری ببیند!

ولی باید صاحب درد باشی تا درد یک دردمند را بفهمی!

همیشه از بی درد بودن رنج می بردم و دوست داشتم همیشه یک درد را برای خودم داشته باشم و با ان زندگی کنم. میدانم که بی دردی خود یک درد است و هیچ وقت نخواستم بی درد زنده بمانم! چرا که وقتی درد باشد انسان دنبال طبیب می گردد و از او دوا می خواهد و چقدر دنبال طبیب گشتن لذت بخش است. همینکه می دانی باید منتظر کسی باشی و بالاخره یک نفر هست که دستش شفاست نگاهش ارامش بخش است. ومی دانی او می اید.........ووقتی او بیاید دیگر دردی نمی ماند غمی وجود ندارد هر چه هست دوا وشفاست.

 

این چند خط را برای او می نویسم:

فقط برای او که غزل گمشده زندگی من است و من باید هر شب ابیات فراقش را سطر به سطر در حسینیه دلم مرور کنم! فقط برای او که احساس میکنم عاشقی با او درد بی درمانی نیست! عاشقی با او بی سرو سامانی نیست!عاشقی با او یک زندگی دوباره است!

امشب چقدر از تو دورم و چقدر مهجوروغریب در سپیدی کاغذ دنبال یک روزنه می گردم تا خودم را به تو برسانم و تو چقدر به من نزدیکی!امشب گرمایت را حس می کنم

خسته شدم از این همه بی عاری......از خودم......از این دل هزارو یک رنگ و هزار گوشه!قلبم از تنهایی تیر می کشد و ناله سر میدهد.برای سکوت دلم دارم خودم را سرزنش میکنم ای کلش صدای شکستن دلم را می شنیدی تا شاید کمی درد این پر هیاهو کم میشد.چرا نمی ایی واین فراق را تمام نمی کنی!چندبهار دیگر از این عمر باقی مانده. به خدا رسم عاشق کشی این نیست!

راستی برای چه بیایی؟!...

برای که بیایی؟!...

برای من !برای ما!برای این دلهای سخت و افسرده و یخ زده؟!

چرا مردم وقتی بهم می رسند از حال تو نمی پرسند؟چرا بهم نمی گویند: تازگی از شما چه خبر؟ تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد             حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

چرا روزنامه ها از تو خبری نمی نویسند؟

چرا دیگر جمعه ها در دروازه ی شهر کسی به انتظارت نمی ایستد؟

چرا کسی برای امدنت نذر نمی کند؟

چرا وقتی به هیات ما می ایی امدنت را کسی نمی بیند؟

چرا عطرهایمان بوی عطر تو را نمی دهد؟

چرا وقتی به ما سلام می کنی کسی جواب سلامت را نمی دهد؟

چرا دلم قفل شده ودیگر با بردن نامت نمی لرزد؟

چرا صدای گام تو را که می ایی نمی شنوم و چرا طلوع دل انگیز یک صبح که تو می ایی را انقدر باید به انتظار نشست سوخت و ساخت تا تو بیایی!

دلم شور می زند...دلم پر اشوب است..دیگه دیر شده دارم از دست میروم می ترسم تو بیایی و من نباشم

دیگر قلم نمی تواند کمکم کند.بس است کاغذ سپید نمناک شده است.

چشمم امان دلم را بریده اند و مجال نوشتن نمی دهند سلام مرا به مادرت برسان همین و بس

 

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت   توسط بهار  | 

 

 

هیچ وقت برای رفتن دیر نیست....

بمان و ماندن را تجربه کن

سفر چیزی نیست که با بستن یک چمدان بتوانی تمام غربت را داخلش جا بدهی

تو باید با شقایق وداع کنی

باید ریشه ی تمام علایقت را از زمین بکنی

باید احساس دوست داشتن را به گورستان ابدی تمام عشقهای پاک بفرستی

همیشه دل بستن آسان است و چه سخت دل بریدن

روح تو وسیع تر از آن است که دیگر مرا دوست نداشته باشد

و قلب من کوچکتر از آن است که تو را فراموش کند

کسی تو را صدا می زند

آهنگ سفر دارد

اما تو فقط وفقط به خاطر کسی که روزی دستهایش را گرفتی

می مانی

تو معنای تمام حرفهای آسمان را می فهمی

پس بمان و تفسیر کن آن چه را که آسمان روز رفتنت

برایت خواهد خواند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/09/22ساعت   توسط بهار  | 

تغییر

 

احساس عجیبی دارم ذهنم مشغول است و افکارم مغشوش

نمی دانم به چه فکر کنم و در یک زمان به خیلی چیزها فکر می کنم من خودم می دانم این تلاطم و این حالت متعلق به زمان تغییر است من دارم خودم را می شناسم یا این که خودم را دارم پیدا می کنم چون برای پیدا کردن معبود اول باید خودم را بشناسم ولی برای این شناخت از مراحل سختی باید بگذرم و این گذر همراه با تلاطم فکری است تمی توانم یک جا بایستم همه اش در حال رفتن هستم درام وجود تو را احساس می کنم، با شناخت خودم دارم به تو می رسم، خدایا من را قبول کن به بندگیت، دلم می خواهد فریاد بزنم اما صدایم در نمی آید، دلم می خواهد با مشت به در و دیوار بکوبم ولی جراتش را ندارم، دلم می خواهد با تمام وجود تمام کسانی را که دوست دارم در آغوش بگیرم و زار زار گریه کنم، دلم می خواهد شب ها وقتی که همه خواب هستند بنشینم و با خدا صحبت کنم.

دردهایی درونم است و رازهایی در سینه دارم که فقط خودم می دانم و خدایم.

خدایا تو به همه مسایل آگاهی برای همین تو کمکم کن تا رازهای درون سینه ام را بر ملا کنم و تمام دردهای درونم را بیرون بریزم.

خدایا لذتی که در بخشش است در انتقام نیست پس کمکم کن که به دیگران یاد بدهم که ببخشند تا بخشیده شوند.

خدایا!

تنها تو هدایتم می کنی و تنها از تو یاری می جویم

+ نوشته شده در  84/09/18ساعت   توسط بهار  | 

جاي پا

 

                                                                            

Footprints

جاي پا

Across the sky flashed scene from my life

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

I dreamed I was walking along the beach with God

‏خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم ميزنم

For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand

‎ ‎ در هر قسمت دو جاي پا ديدم

One belonging to me , and the other to God

يكي متعلق به من و ديگري به خدا

When the last scene of my life flashed before me

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

I looked back at the footprints in the sand

به جاي پا روي شن نگاه كردم

I noticed that many times along the path of my life there was only one set of footprints

ديدم كه چندين زمان در زندگيم ،  يك جاي پا بيشتر نيست

I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life

دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

This really bothered me so questioned God about it

براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم

"God, you said that once I decided to follow you, you walk with me all the way

« خدايا ، فرمودي اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

But I have noticed that during the most trouble some times in my life, there is only one set of footprints

ديدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

I don't understand when why I have needed you must, you would leave me"

ندانستم چرا زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم  تنهايم گذاشتي »

God replied: "My precious, precious child"

خدا فرمود : « فرزند عزيزم »

"I love you and I would never leave you

« تو را دوست دارم و هرگز تنهايت نمي گذارم

During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints

در مواقع سخت و جانفرسا ، اگر فقط يك جاي پا مي بيني

It was then that I was carried you"

در آن لحظات تو را به دوش كشيدم  »

و خداوند فرمود : اگر بندگانم ميدانستند كه من تا چه اندازه دوستشان دارم ، هر آينه از شوق جان ميسپردند .....

+ نوشته شده در  84/09/12ساعت   توسط بهار  | 

 

خدایا

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم های دگر، غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدای من

می خوام از اول کار اسم تو رو صدا کنم یه کمی برای آخر کارم دعا کنم.

ای خدا، حالی بده، تا که مناجات بخونم یه زبونی که فقط اسم تو رو صدا کند یه دلی که خالی از غصه باشه، اما پر از آه یه دل سوخته که با اون چشامو دریا کنم.

راستش و بخوای، می خوام که خوب باشم اما اگه تو نخوای من چه جوری حاجتن رو روا کنم دل من می خواد، ولی نمی تونم یه نیمه شب یه گوشه، مثل خوبا، منم خدا، خدا کنم.

دور تا دور دل من خشکی و کوه گناه کاش می شد، یه پنجره به سمنت دریا وا کنم کاش می شد زلزله ای دلم را زیرورو کند تا دوباره شهری با خشتهای نوع بنا کنم.

اگه ستار و عیوب نبودی، بین رفیقام، چه جوری من می تونستم سر مو بالا کنم.

ای خدا، تو خودت گفتی که هستم همه جا پس ای خدا چه جایی بهتر از این دل تا تو رو پیدا کنم.

می دونم خیلی بدم، توبه شکستن کارم، اما این بار اومدم به وعده هام وفا کنم اگه تو بخوای می شه این بد رو خوبش کنی

پس ای خدا تو خودت کمکم کن.

 

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت   توسط بهار  | 

*** به تو می انديشم ***

 

نه به ابــــر، نـــــه به آب، نــــــه به اين آبــــی آرام بلند،

نه مناجـــــات درختـــــــــــان را هنگــــام سحـــــر،

نفس پـــاك شقـــــايق را در دامـــــــن كــــــوه،

رقص عطـــــر گـــــل یـــخ را با بــــاد،

همـــــه را می بينــم، می شنـــوم،

من به اين جمله نمی انديشم،

به تو می انديشم

به تو می انديشم

ای سـراپـــــا همه خــوبی

تك وتنهـــا به تـــو می انـــديشم

تو بــدان اين را تنهـــا تـــــــو بـــدان،

تو بمــــــان با مـــــن تنهــــــا تــــــو بمــــان

به تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو می انديشم،

ای سراپا همه خوبی تـــــك وتنهـــــــــــا به تــو می انديشم

جای مهتـــــاب به تاريكی شبهام تو بتاب

من فـــدای تو بجای همه گلهـــــا تو بخند

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است

                  آخرين جرعه اين جــام تهی را تو بنوش

 

 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت   توسط بهار  | 

امشب

 

 
 

  

امشب به تو فکر ميکنم در خلوت بي خوابي ام

حتي اگر عاشق تو بودن اشتباه است

قلبم مرا مجبور ميکند که اشتباه کنم

چون در وجود تو گم شده ام

و طاقت اين را ندارم که در کنار تو نباشم

هر چه دارم فدا ميکنم تا بتوانم تنها يک شب ديگر در کنار تو باشم

حاضرم جانم را به خطر بندازم

تا تو را در کنار خود حس کنم چون تحمل اين را ندارم

که با خاطره اهنگمان زندگي کنم

هر چه دارم امشب فداي عشق تو ميکنم

اياتو ميتواني احساس مرا درک کني؟

که در خيال به چشمان تو نگاه ميکنم و ميتوانم تو را در ذهنم به وضوح

روشن و رخشان ببينم

در حالي که تو بسيار از من دور هستي

مانند ستارهاي در دور دستها که ارزويم را به ان ميگويم

  

 

+ نوشته شده در  84/09/03ساعت   توسط بهار  | 

صدای قلب...........

هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور قلبش می گذارد نه دورسرش

 

صدای قلبم رو خيلی وقته نشنيدم

يادمه يه روزی مامان بزرگم بهم گفت : ميدونی انسان کی صدای قلبش رو ميشنوه؟

گفتم : نه مامانی

گفتش : وقتی حس کنه عاشق شده

وقتی کسی که عاشقشه رو می بينه

وقتی که صداش رو می شنوه

وقتی دستای کسی رو ميگيره که اگه روش غبار بشينه دلش می ترکه

وقتی منتظره

وقتی که چند روزی اون رو نديده

وقتی که بی اختيار شبا وقتی به اون فکر ميکنه اشکاش گونه هاش رو تر ميکنه

اون موقع است که صدای قلبش رو می شنوه

حالا که خيلی وقته نه صداش رو شنيدم نه منتظر ش وايسادم نه دستاشو گرفتم می فهمم که چرا صدای قلبم رو نمی شنوم.

 

+ نوشته شده در  84/09/01ساعت   توسط بهار  |