تبليغاتX
جای خالی آفتاب

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور

دلم گرفته.............

 

 

 

دلم گرفته از تمام آدما از همه ی کسایی که یه ذره احساس ندارن.

 از کسایی که خودشونو بهترین دوست انسان  جا می زنند ولی نمی تونن احساس یه آدم درک  کنن.

 نمی دونم شاید من احساس ندارم که از ته دلم دوسشون دارم.

 چقدر دردناکه وقتی کسی اشکاتو ببینه و راحت از کنارشون گذر کنه.

 چقدر دردناکه که کسی کوچکترین نگاهی به تو نمی اندازه.

 چقدر دردناکه کسی نمی یاد ازت بپرسه چرا چشمانت قرمزه.

 چقدر سخته دیدن آدمایی که فقط برای خودشون زندگی می کنن.  و حتی به حاله اون طفله گریان فکر نمی کنن.

 وای خدا من تا کی باید تحمل کنم.

 من نیاز به کسی دارم که با من باشه .

 ولی کو؟

 تنهایی و تنهایی.

 همه منو ترک می کنن.

 آخه مگه من چیم یه دختری که روز و شبش اشکه.

 آهای آدما چرا فقط خودتونو می بین.

 منم هستم منم احساس دارم منم نیاز به یه همدم واسه خودم دارم.

 ولی چرا همه از من می گذرید.

 خدایا همیشه حرفهایم را به تو زدم پس اینبارم به خودت می گم.  آیا دختر دیگری به تنهایی من آفریدی.

  که هیچ کس به او توجه نکند.

  و مثل خاکی که زیر پاهاشون له می کنن با حرفها و اعمالشون لهش کنند.

 ای خدا دلم از درد داره می ترکه.

 هر زور بر دردهایم افزوده می شه اما هیچ کس حس نمی کند که من در این دنیا دارم

 رنج می بینم.

بازم تو خدا

                            

+ نوشته شده در  84/08/28ساعت   توسط بهار  | 

 

سلام

نميدونم چي بنويسم از چي بنويسم

تو يكي از اين كتابا خوندم كه نوشته بود

ماهيت هر انسان آن نيست كه برايت آشكار ميكند

بلكه آن چيزيست كه نميتواند آشكار نمايد

پس اگر ميخواهي او را بشناسي به گفته هايش گوش مسپار بلكه به ناگفته هايش گوش فرا ده

يه نفر هست كه سكوت من رو ميفهمه

حتي نقطه چينهاي من رو ميخونه

به خدا راست ميگم

واقعا دوسش دارم ولي .................

.......................

.........

..

....................................

.

..............................

 

 

+ نوشته شده در  84/08/27ساعت   توسط بهار  | 

رندگی کن!

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. التماس کرد و در خداست کرد، خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. خدا سکوت کرد دبه پر و پای فرشته ها پیچید، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرددلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به به بد و بیراه از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و این یک روز را زندگی کن. اولا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز .........با یک روز چه کار می توان کرد؟ خدا فرمود:  آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. اومات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... .بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می توان تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ... . او در آ یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اماما در همان روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، و کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد، خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز، زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

 منبع مجله موفقیت

ابرها را دید

سلام کرد

دعا کرد

آشتی کرد

خندید

سبک شد

لذت برد

سرشار شد

بخشید

عاشق شد

+ نوشته شده در  84/08/25ساعت   توسط بهار  | 

آموخته ام که...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آموخته ام که ؛ وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان می شود .

آموخته ام که ؛ عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که ؛ اين عشق است که زخمها را شفا می دهد ، نه زمان .

آموخته ام که ؛ هيچکس در نظر ما کامل نيست مگر تا زمانی که عاشقش شويم.

آموخته ام که ؛ بهترين کلاس درس دنيا کلاسی است که زير پای خلاق ترين فرد دنياست .

آموخته ام که ؛ که مهم بودن خوبست ، ولی خوب خوب بودن از آن مهمتر است .

آموخته ام که ؛ تنها اتفاقات کوچک روزانه است که دلزدگی را تماشايی می کند .

آموخته ام که ؛ خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چطور می شود که من همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که ؛ چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد .

آموخته ام که ؛ که در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد .

آموخته ام که ؛ اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه ای جديدتر دوباره بکوشم .

آموخته ام که ؛ موفقيت تنها يک تعريف دارد : « باور داشتن موفقيت » .

آموخته ام که ؛ تنها کسی مرا شاد می کند ، که می گويد : « تو مرا شاد کردی ».

آموخته ام که ؛ گاهی مهربان بودن ، بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که ؛ هرگز نبايد به هديه ای که از طرف کودکی داده می شود ، « نه » گفت .

آموخته ام که ؛ در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته ، يکی از آرامش بخش ترين حس های دنيا را درون آدمی بيدار می کند .

آموخته ام که ؛ زندگی مثل طاقه پارچه است . هر چه به انتهای آن نزديک تر می شوی ، سريعتر می گذرد.

آموخته ام که ؛ بايد شکرگزار باشيم که خدا هر آنچه می طلبيم را به ما نمی دهد .

آموخته ام که ؛ وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گيرد ، در واقع شما را به اسارت زندگی می کشد .

آموخته ام که ؛ هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بيشتری انجام می دهم .

آموخته ام که ؛ هميشه برای کسی که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که ؛ زندگی جديست ولی ما نياز به «دوستی» داريم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشيم .

آموخته ام که ؛ تنها چيزی که يک شخص می خواهد ؛ فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهميدنش .

آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شويم ؛ انتظار « لبخندی » از سوی ما دارد .

آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترين راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد .

آموخته ام که ؛ به چيزی که دل ندارد ، نبايد دل بست .

آموخته ام که ؛ خوشبختی جستن آن است نه پيدا کردن آن

 

+ نوشته شده در  84/08/20ساعت   توسط بهار  | 

ترانه ي بي كسي

 

  ترانه ي شبهاي بي كسي ام را براي توكه تنها حس بي كسي ام بوده اي مي خوانم

ببين ستارگان به وسعت تنهايي ام پي بردهاندوماه براي غم من اندوهكين شده است

ببين كه نگاه در راه بي باز گشت تو خيره شده است.نمي دانم كدام پرنده بود كه نواي

جدايي را در گوش تو زمزمه كرد.حضور سبز و عطراگينت برايم تنها يك لحظه بود...

لحظه ي روييدن عشق. چقدر بي تاب نگاهت هستم چقدر دلتنگ صدايت هستم.

صدايي كه اوج ترانه هاي اسماني بود

و نگاهي كه ترنم باران را در ان ميديدم

 

+ نوشته شده در  84/08/20ساعت   توسط بهار  | 

به نام معشوق حقيقی که وفايش ازلی وابدی است

 

 

برگرفته از سخنرانی اوشو

 

عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است كه می توان به تجربه اين ملاقات نايل آمد . در غير اينصورت به دنيا می آيی، زندگی می كنی و می ميری، ولی در حقيقت مهمترين تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای كه با هيچ چيز جايگزين نمی شود. تو تجربه حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای. تجربه اين حد فاصل، نقطه اوج و حد نهايی تجربيات آدمی است. برای اينكه به آن نقطه برسی بايستی چهار مرحله را هميشه به خاطر داشته باشی.


مرحله اول: حضور در لحظه است، زيرا عشق تنها در زمان حال ممكن است. عشق ورزيدن در گذشته و آينده ممكن نيست. بسياری از آدم ها يا در گذشته و يا در آينده زندگی می كنند، طبيعتآ عشق شان نيز در گذشته و يا آينده است كه چنين عملی غير ممكن است.


اگر خواستی از عشق فرار كنی، در زمان گذشته و يا در زمان آينده زندگی كن ، ولی اگر خواستی رودخانه عشق را در درونت جاری سازی در زمان حال زندگی كن ، زيرا عشق فقط در زمان حال ممكن است.زياده از حد فكر نكن زيرا فكر هم هميشه به گذشته يا آينده مربوط می شود و انرژی تو به جای اينكه به قوه احساس معطوف شود، منحرف شده و صرف فكر كردن می گردد وتمام انرژی های تو را تخليه می كند. در چنين وضعيتی عشق نمی تواند وجود داشته باشد.


دومين قدم در راه رسيدن به عشق اين است كه : ياد بگيری چگونه سموم وجودت را به عسل تبديل كنی .خيلی از مردم عشق می ورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت، خشم، خودخواهی و احساس مالكيت آلوده شده است. می پرسی چگونه می توان سموم را به شهد تبديل كنيم؟ روشی بسيار ساده وجود دارد:


 
تو لازم نيست كار خاصی انجام دهی، تنها چيزی كه احتياج داری صبر است. اين يكی از بزرگترين اسراری است كه برايت فاش می كنم. امتحانش كن . وقتی كه خشمگين می شوی، نبايد كاری كنی. فقط در سكوت بنشين و نظاره گر باش . با خشم همكاری نكن و آن را سركوب هم نكن . فقط نظاره كن، صبور باش و ببين كه چه پيش می آيد. بگذار اين احساس اوج بگيرد.


زمانی كه حال و هوای مسموم بر تو غلبه كرد، هيچ كاری انجام نده، فقط صبر كن و بگذار كه آن سم به غير خود تبديل شود. اين يكی از و اصول زندگی است كه همه چيز مدام در حال تغيير به غير خود است .


انسان در اين اوقات فقط بايد صبور باشد. در زمان خشمت از انجام هر عملی حذر كن و هيچ تصميمی نگير. زيرا برايت پشيمانی به بار می آورد. خشم نمی تواند دائمی باشد. اگر صبور باشی و به انتظار بنشينی، به اين نتيجه خواهی رسيد. هيچ چيز دائمی نيست. شادی می آيد و می رود،غم می آيد و می رود. همه چيز تغيير می كند و هيچ چيز به يك صورت باقی نمی ماند.


پس برای چه عجله می كنی؟ خشم آمده است و می رود. تو فقط قدری صبر داشته باش. به آينه نگاه كن و منتظر باش . چهره خشمناكت را در آينه تماشا كن. لزومی ندارد كه اين چهره را به كس ديگری نشان بدهی. اين مساله فقط مربوط به توست، جزيی از زندگی و حال و هوای توست. تو بايد اينقدر صبر كنی كه چهره خشمگينت كه از شدت خشم، قرمز رنگ شده از هم باز گردد و چشمانت حالتی متين و آرام به خود گيرد. اگر صبر داشته باشی و در آينه تماشا كنی می بينی كه انرژی چشمت دگرگون می شود و تو آكنده از طراوت و نشاط می شوی.


مرحله سوم، تقسيم كردن و بخشيدن است. چيزهای منفی را برای خودت نگهدار ولی خوبی ها و زيبايی ها را با ديگران تقسيم كن . معمولآ اكثر مردم عكس اين عمل را انجام می دهند. چنين انسان هايی واقعآ ابله هستند ! . وقتی كه شاد هستند خست به خرج می دهند و آن را با كسی تقسيم نمی كنند ولی وقتی غمگين و افسرده هستند، ولخرج و دست و دلباز می شوند و دوست دارند همه را در غم خود شريك سازند. وقتی لبخند می زنند بسيار صرفه جويانه عمل می كنند در حد يك تبسم كوچك ولی خدا نكند كه خشمگين شوند، آن گاه در آستانه انفجار قرار می گيرند.


آدم وقتی دارد ، بايد ببخشد. در واقع، انسان جز آن چيزی كه با ديگران تقسيم می كند و می بخشد، چيزی ندارد. عشق، پول و مال نيست كه بتوان آن را جمع كرد. عشق عطر و طراوتی است كه بايد با ديگران تقسيم كرد. هر چه بيشتر ببخشی، بيشتر به دست می آوری. هر چه كمتر ببخشی، كمتر داری.


 
اگر ببخشی، وجودت از سموم پاك می  شود. وقتی هم ببخشی در انتظار عمل متقابل يا پاداش نباش. حتی منتظر تشكر هم نباش. بلكه تو بايد از كسی كه اجازه داده چيزی را با او تقسيم كنی، سپاسگذار باشی. فكر نكن كه او بايد از تو تشكر كند!


چهارمين گام در راه رسيدن به عشق : " هيچ بودن "  است . به محض اينكه فكر كنی كه كسی هستی، عشق از جاری شدن باز می ايستد . عشق فقط از درون كسی به بيرون جاری می شود كه "كسی" نباشد.
 
عشق، در نيستی خانه دارد. هنگامی كه خالی باشی، عشق نيز در تو جای خواهد گرفت . وقتی آكنده از غرور باشی، عشق ناپديد می شود . همزيستی عشق و غرور ممكن نيست . اين دو در كنار يكديگر جايی ندارند. عشق و الوهيت می توانند در كنار يكديگر باشند، زيرا عشق و الوهيت مترادف هستند. بنابراين "هيچ" باش . "هيچ" منشا همه چيز است. "هيچ" منشا بی نهايت است. هيچ باش . در هيچ بودن است كه به كل می رسی .


" اگر خود را كسی بپنداری، راه را گم می كنی ، ولی اگر خود را هيچ بپنداری، به مقصد می رسی"

 

   www.avayeno.com  بر گرفته از

+ نوشته شده در  84/08/15ساعت   توسط بهار  | 

وقتی که من عاشق میشم دنیا برام رنگ دیگست

 

یه وقتایی اونقدر دلم میگیره که دلم میخواد سر بذارم روی شونه های یکی و با خیال راحت اشک بریزم " دلم میخواد یکی کنارم بشینه و تا صبح برام حرف بزنه " دلم میخواد یکی بیاد و بگه که هنوزم تو این دنیا چیزای قشنگ وجود داره " بگه که اینجا آخر قصه نیست " بگه که هنوزم عاشقی نمرده !!!

اگه این حرفا یه رویاست نمیخوام هرگز از این رویای قشنگ بیدار شم .نه ! نمیخوام دوباره چشمم به دلای سنگی و سیاه آدما بیوفته.

اگه قراره یک روز بدون عشق زندگی کنم میخوام که اون روز زنده نباشم چون زندگی بدون عشق برام یه مرگ تدریجیه.

هنوز توی دنیای من

هر آدمی یه عالمه

گلو نمیفروشن به هم

گل مثل قلب آدمه

هنوزتوی دنیای من

هیچ کسی تنها نمیشه

کسی به جرم عاشقی

خسته و تنها نمیشه

شاد باشی د و همیشه عاشق!!!

+ نوشته شده در  84/08/12ساعت   توسط بهار  | 

مینویسم از عشق

 

می نویسم از عشق,ورق از غصه به خود می پیچد

قلم از غصه زخود می شکند

ای دریغ از دل بی طاقت من

که چه آرام ز خود می شکند

عشق یعنی من تورامی خواهم

عشق یعنی من و من

عشق یعنی تو برای من و بس

عشق یعنی تشنه ام آب بده

عشق یعنی شب وشب تنهایم بسترم بی تاب است

وتو بی مفهومی

عشق یعنی من ومن

عشق یعنی که دلم می خواهدودلت بی معنی است

دل تو مال من است

وتودر واژه ی غم گمشده ای

عشق را پرواز دهیم,عشق را معنی بکنیم

در لغت نامه ی ذهن "من و تو "عشق چیزدگری است

عشق یعنی من و تو یعنی ما

کاش عاشق بشویم و بدانیم که ما یعنی من

کاش عاشق بشویم کاش لایق بشویم

 

وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند

 

+ نوشته شده در  84/08/10ساعت   توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  84/08/09ساعت   توسط بهار  | 

پیمان سبز

دراین سکوت تنهایم

آن روز در نگاه تو و خنده ی بهار

می شد به انتهای شکفتن اشاره کرد

می شد میا چشمک یاس و نسیم صبح

دل را فدای چشم نجیب ستاره کرد


هر صبح با صدای تو بیدار می شوم

در قلب من همیشه می آید صدای تو

هر چه نگاه عاطفه و اشک شبنم ست

با قطره های ساکت باران فدای تو


ای انتظار خسته ی گل های رازقی

تو یارگار میخک و یاس و شقایقی

تو بردی از میان سکوت دل مرا

تو معنی سرودن پاک حقایقی


تو جاده ی رسیدن قلبی به آسمان

من بی تو ذره ذره بدان آب می شوم

تا در سرزمین سبز تجسم می آیم و

در بین راه عاشق مهتاب می شوم


تو باوفاترین افق دور و مبهمی

یادت کنار ساحل دل تاب می خورد

هر قوی تشنه ای که ترک می خورد دلش

از برکه ی لطیف دلت آب می خورد


نقاشی تمام افق های عالمی

نقاشی ام بدون تو بی رنگ می شود

در شعر من همیشه تو معنای بودنی

قلب غزل برای تو دلتنگ می شود


تو قصه ی مهاجرت غم ز شهر عشق

تو ماندنی ترین گل خوشبوی میخکی

تنها تو بال عاطفه را ناز می کنی

تو مهربان ترین گل زیبای پیچکی


تب می کند بدون تو احساس پاک عشق

جز تو چه کس نگاه مرا ناز می کند؟

جز تو چه کس کنار دلم می نشیند و

روح مرا روانه ی پرواز می کند؟


هر وقت شهر پنجره ها باز می شود

من ابتدای نام ترا گوش می کنم

وقتی به عشق می رسم از لذت نگاه

غم را به حرمت تو فراموش می کنم


آن لادنی که کاشته ای در دلم هنوز

گاهی دلش برای دلت شور می زند

پروانه ای ز باغ تبسم می آید و

دل را به سوی شمع پر از نور می زند


احساس من همیشه پر از قطره های عشق

قلبم بدون نام تو دلگیر می شود

هر صبح نغمه های من و قلب عاشقم

بر برگ های عاطفه تکثیر می شود


تا آخرین نگاه به یاد توام . بدان

دل هر چه می کند همه ی آن برای تو

قلب مرا که برده ای و رفته ام ز دست

قلب تمام عشق پرستان فدای تو
-------------------------------------------------
چه زيبا بود نگاه تو در عمق چشمان من
چه زيبا بود دستان تو بر روي سينه ي ويران من

+ نوشته شده در  84/08/08ساعت   توسط بهار  | 

نیستی که ببینی!

 
از نگاه به گذر زندگی خسته شدم.

دلم پر از صداست.صدایی که هیچ کس آنها را نمی شنود.

قلبم پر از دردو ناله ست.ناله ای از یک آرزوی محال.

چشمانم پر از اشک های خشک شده ست.اشکی که از تنهایی ریخته می شود.

دستانم سرد و خشک ست.خشکی آن از سالها انتظارست.

چهره ام آرام و غمناک ست.زیرا هیچ کس مرا نمی بیند

+ نوشته شده در  84/08/08ساعت   توسط بهار  | 

زندگی

 

زندگی چیست؟

زندگی مشتیست که در آن یوچ نهفتست

زندگی شاخه گلیست

که در آن نروید هیچ غنچه گل خوشبویی

زندگی چیست؟

زندگی دز نظرم مثل یرواز قناری در قفس است

زندگی در نظرم

مثل برگیست که در فصل خزان می روید

زندگی در نظرم

مثل عشقی ست که یایان جدایی دارد

مثل ابریست که باران جفا می بارد

زندگی خورشید است

که به جای نور،ظلمت می یاشد

وقتی عاشق هستیم

زندگی را چو سبویی بینیم،که نهفتست در آن گنجی

اما در نظرم زندگی درد است زندگی رنج است

زندگی اوج نگاهیست بر عشق محال

من نمی دانم که چرا بعضی می گویند

زندگی زیباست،زنگی اوج رسیدن به وفاست

من ولی میگویم:

زندگی رویا نیست،زندگی زیبا نیست

هست تاریک و خشن، هست کابوسی یرازدرد وخراب

در کلام آخر

زندگی هیچ است ،هیچ

+ نوشته شده در  84/08/01ساعت   توسط بهار  | 

چشم انتظار تو در کوچه هاي شب

سر مِيکنم ترانه عشقت براي شب

نسيم گمشده و انتظار من

در لحظه هاي راکد و بي ادعاي شب

شاِيد خِيال تو مهمان پونه هاست

مست از گناه و لذت شب پونه هاي شب

اشک از دو چشم تو تصوِير کودکي

افتاده بر دل اِين غنچه هاي شب

شمعي بِياد تو روشن کنار من

اشکي بِياد تو بر گونه هاي شب

ِيک شب بدون تو مِيمِيرم از غمت

چشم انتظار تو در کوچه هاي شب

+ نوشته شده در  84/08/01ساعت   توسط بهار  | 

 

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

+ نوشته شده در  84/08/01ساعت   توسط بهار  |