تبليغاتX
:: جای خالی آفتاب ::

جای خالی آفتاب

مرگ در بهاري روشن از امواج نور



دل

دلم هواي سبزه كرده است
توآينه بدست سبزه ای
مرا به آسمان ببر
اگرچه چشمه سار هم درون قلب جنگلی
ترانه ي نياز ساز مي كند
ترا نمي توان شكست
مرا هميشه دردرون خا طرت بكار
درون زندگی
درون مرگ هم ستا ره ها زنده اند
نواي آفتاب درپي غروب راه مي برد
چه سنگ لحظه ای
چه چشم خسته ای
هماره در درون چشم جاده بوده ام
دوباره ام ترا فرشته جلوه مي دهم
چه چشمهاي پر طراوتی
چه غنچه اي درون چهر ه ای
مرا به آسمان ببر
به آفتاب روزوشب
+نوشته شده در85/12/02ساعت توسط بهار |

به ياد همه روزاي خوب وبدي که با  خاطراتم گره خوردن...
به ياد اون همه نگاه
به ياد اون همه صدا...
انگار که از همشون فراريم
چند روز پيش که  يه دوستي رو متعلق به اون روزا ديدم...نفهميدم خوشحالم يا ناراحت
نفهميدم دلم براش تنگ شده بود يا...
خيلي وقتا دلم مي خواد بعضياش براي هميشه از آرشيوه ذهنم پاک بشه....غافل از اينکه ،،اگه اتفاق نيفتاده بودن....الان خيلي از داشته هامو نداشتم
مي دونم که  دلتنگي ....دستاورد گذر از مرحله ايي  به مرحله بعديه
مي دونم که وقتي آرشيوه دلتنگيات داره زياد ميشه و
موتور جستجوي مغزت خيلي چيزارو به سختي پيدا مي کنه
معنيش اينه که داري بزرگ ميشي
معنيش اينه که داري به کوله بار  تجربه هات اضافه مي کني
ولي نمي دونم آدمي که حتي از سنگفرشه خيابونا و...بازمانده هاي يه  بادکنک قرمز هم خاطره داره...
بايد چيکار کنه
چيکار کنه که بتونه آپلود بشه و دنياي جديدشو با چشم اندازه آينده و با نگاهي به گذشته پيش ببره..
مي دونم که بر خلاف اصرار دوستان ...امکان نداره که از گذشته درسي بگيرم و هميشه همون کاري رو مي کنم که در لحظه حالشو مي برم...

ولی ..خیلی دلم می خواد بدونم اگه آدما  هیچ دلتنگی نداشته باشن.. چه اتفاقی میفته ؟؟              عجب رسمیه...وقتی نداریش ..آرزوشو داری.... وقتی به دستش می آری ...به تکرار می رسی...و وقتی از دستش دادی... دلتنگش می شی!!!!

+نوشته شده در85/12/02ساعت توسط بهار |

سلام

اميدوارم حال شما خوب باشه. بله با شما هستم كه الان دارين

مطالب اين وبلاگ رو نگاه مي كنيد.

مي خوام شما رو ببرم به دنيا خودم.

مي خوام قفل دلم رو باز كنم و داخلشو باهم به نظاره بنشينيم.

فكر مي كنم نه مطمئنم كه يك چيزايي

پيدا مي شه كه براتون جذاب و مفيد باشه.

مي خوام از چيزهايي حرف بزنم كه فقط خدا ميدونه.

هميشه به اون گفتم مخصوصا اينكه

وقتيكه كنار خونش رفتم .اون لحظه

هرگز از يادم نميره.وقتي با لباسه احرام بيرون حرم نشته

بوديم و مدير كاروان مي گفت وقتي وارد

حرم مي شيد تا لحظه ايكه به صحن اصلي

ميرسيد چشاتونو به زمين پايين پاتون بدوزيدوقتيكه رسيديم

داخل صحن من بهتون ميگم بعد مي تونيد سر

تونو بالا بياريدو نگاه كنيد به خانه معبود خودتون ....

آره راه افتاديم به سمت خانه يار . من فقط سنگهاي كفپوش رو

مي ديدم .از چند پله بالا رفتيم

بعد از كنار چند ستون رد سديم و

سپس از چند پله پايين رفته وناگهان مدير كاروان گفت باستيد

و نگاه گنيدآره سرم رو بالا آوردم ديدم

خانه معبودم رو .چنا عظمتي در آن لحظه روبرو

وجود من شكل گرفته بود كه نا خداگاه سر تعظيم پيش خالقم

بر زمين نهادم و گريستم و...........

الانهم كه مي نويسم اشك در چشمانم حلقه زده و

به ياد اون لحظه با شكوه ميا فتم .

+نوشته شده در85/11/28ساعت توسط بهار |

اندوهگینم

بخاطر امروزی که رفت و تلخی اش ماند

انگار این شب هیچوقت تمام نمی شود

هیچ شوقی برای صبح شدن ندارم

می خواهم پرواز کنم

پرواز که نه

می خواهم بروم

تک و تنها که فقط من باشم و جاده

از در تاریکی نشستن بیزارم

اما می دانم هیچگاه عاشق نور نخواهم شد

این روزها احساس می کنم قفسم تنگ شده

در آتشی می سوزم که شعله هایش یخ زده است

تشنه ام

تشنۀ جرعه ای آزادی

نه آزادی از بند

آزادی از خود

من دچار مرگم

همیشه ثانیه است که مرا در هجوم وقت می کُشد

و همیشه عمل است که مرا به فکر وا می دارد

تا فکر، مرا به عمل

من زادۀ دردم

بی آنکه بخواهم و بدانم غرق در هیچم

چه کسی وقت غرق شدن با فکر نجات یافت؟

من حتی توان دست و پا زدن هم ندارم.

+نوشته شده در85/11/27ساعت توسط بهار |

Happy   Valentines     Day

+نوشته شده در85/11/25ساعت توسط بهار |