جای خالی آفتاب |
مرگ در بهاري روشن از امواج نور |
دل دلم هواي سبزه كرده است توآينه بدست سبزه ای مرا به آسمان ببر اگرچه چشمه سار هم درون قلب جنگلی ترانه ي نياز ساز مي كند ترا نمي توان شكست مرا هميشه دردرون خا طرت بكار درون زندگی درون مرگ هم ستا ره ها زنده اند نواي آفتاب درپي غروب راه مي برد چه سنگ لحظه ای چه چشم خسته ای هماره در درون چشم جاده بوده ام دوباره ام ترا فرشته جلوه مي دهم چه چشمهاي پر طراوتی چه غنچه اي درون چهر ه ای مرا به آسمان ببر به آفتاب روزوشب +نوشته شده در85/12/02ساعت توسط بهار | به ياد همه روزاي خوب وبدي که با خاطراتم گره خوردن... ولی ..خیلی دلم می خواد بدونم اگه آدما هیچ دلتنگی نداشته باشن.. چه اتفاقی میفته ؟؟ عجب رسمیه...وقتی نداریش ..آرزوشو داری.... وقتی به دستش می آری ...به تکرار می رسی...و وقتی از دستش دادی... دلتنگش می شی!!!! +نوشته شده در85/12/02ساعت توسط بهار | سلام اميدوارم حال شما خوب باشه. بله با شما هستم كه الان دارين مطالب اين وبلاگ رو نگاه مي كنيد. مي خوام شما رو ببرم به دنيا خودم. مي خوام قفل دلم رو باز كنم و داخلشو باهم به نظاره بنشينيم. فكر مي كنم نه مطمئنم كه يك چيزايي پيدا مي شه كه براتون جذاب و مفيد باشه. مي خوام از چيزهايي حرف بزنم كه فقط خدا ميدونه. هميشه به اون گفتم مخصوصا اينكه وقتيكه كنار خونش رفتم .اون لحظه هرگز از يادم نميره.وقتي با لباسه احرام بيرون حرم نشته بوديم و مدير كاروان مي گفت وقتي وارد حرم مي شيد تا لحظه ايكه به صحن اصلي ميرسيد چشاتونو به زمين پايين پاتون بدوزيدوقتيكه رسيديم داخل صحن من بهتون ميگم بعد مي تونيد سر تونو بالا بياريدو نگاه كنيد به خانه معبود خودتون .... آره راه افتاديم به سمت خانه يار . من فقط سنگهاي كفپوش رو مي ديدم .از چند پله بالا رفتيم بعد از كنار چند ستون رد سديم و سپس از چند پله پايين رفته وناگهان مدير كاروان گفت باستيد و نگاه گنيدآره سرم رو بالا آوردم ديدم خانه معبودم رو .چنا عظمتي در آن لحظه روبرو وجود من شكل گرفته بود كه نا خداگاه سر تعظيم پيش خالقم بر زمين نهادم و گريستم و........... الانهم كه مي نويسم اشك در چشمانم حلقه زده و به ياد اون لحظه با شكوه ميا فتم . +نوشته شده در85/11/28ساعت توسط بهار | اندوهگینم بخاطر امروزی که رفت و تلخی اش ماند انگار این شب هیچوقت تمام نمی شود هیچ شوقی برای صبح شدن ندارم می خواهم پرواز کنم پرواز که نه می خواهم بروم تک و تنها که فقط من باشم و جاده از در تاریکی نشستن بیزارم اما می دانم هیچگاه عاشق نور نخواهم شد این روزها احساس می کنم قفسم تنگ شده در آتشی می سوزم که شعله هایش یخ زده است تشنه ام تشنۀ جرعه ای آزادی نه آزادی از بند آزادی از خود من دچار مرگم همیشه ثانیه است که مرا در هجوم وقت می کُشد و همیشه عمل است که مرا به فکر وا می دارد تا فکر، مرا به عمل من زادۀ دردم بی آنکه بخواهم و بدانم غرق در هیچم چه کسی وقت غرق شدن با فکر نجات یافت؟ من حتی توان دست و پا زدن هم ندارم. +نوشته شده در85/11/27ساعت توسط بهار | Happy Valentine’s Day +نوشته شده در85/11/25ساعت توسط بهار | |
اي كاش بودي و مي ديدي كه عشق عاشق ها را يكي يكي ميگيره و به اونا پس نمي ده. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من جای خالی آفتاب سلام کوچولو آرشيو پيوندهاي روزانه اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 رستم فادیا الهه امید رامیلا ارزو یه آدم دیگه شمیلا غروبي بي پايان شقایق گل همیشه بهار الهه گل مهربان عسل بانوی ایران تسنیم موسیقی بودن هستی دريا شاهزاده خليج شخص ثالث تا...شقايق ساحل نشين خط وسط گل سنگ باقي مانده عشق از دل تا قلم يادي از افتاب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS
تعداد بازديدها: |